غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
261
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
فرمود و قراسنقر را در دمشق حاكم كرد و جمال الدين اقرم در حلب روى بتمشيت امور سپاهى و رعيت آورد صيت كمال قدرت و استقامت امور مملكتش در اطراف آفاق سمت اشتهار گرفت و لشگرى و رعيت مطيع و منقادش گشته تمامى بلاد مصر و شام صفت معمورى پذيرفت در سنهء احدى و سبعمائه الحاكم بامر اللّه العباسى كه در ممالك مصر و شام اسم خلافت داشت مريض شده رايت عزيمت بصوب عالم آخرت برافراشت ملك ناصر و امرا و اكابر پسرش المستكفى باللّه را بجايش بر تخت خلافت نشاندند و بر منابر اسلام در ديار مصر و شام خطبه بنامش خواندند و چون مدت هشت سال از رشحات سحاب عنايت الهى رياض مملكت ملك ناصر ناضروريان بود ناگاه چشم بد روزگار دركار آمده صرصر خلاف امراء روزى چند بهادر دولتش را بخريف حرمان تبديل نمود تبيين اين مقال آنكه سيف الدين سالار و حسام الدين بدر چاشنىگير كه از اكثر امراء بمزيد جاه و جلال ممتاز و مستثنى بودند هوس استقلال بخاطر گذرانيده در سنهء سبع و سبعمائه قصد ملك ناصر نمودند و سلطان از انديشه عذر دشمنان وقوف يافته با هفتاد خروار زر و جواهر و حرم و دختر و پسر و صد و هفتاد نفر از غلامان جلادت اثر شبى از قلعه قاهره بيرون آمده بجانب حصار كرك كه در حصانت باسد سكندر برابر بود نهضت نمود و بعد از وصول برج و باره را استحكام داده مطمئنخاطر سكون بر حركت اختيار نمود سالار و چاشنىگير چون عرصهء مملكت مصر را خالى ديدند المستكفى باللّه و اشراف و اعيان را مجتمع ساخته در تعيين پادشاهى كه از عهده ضبط حوزهء اسلام بيرون تواند آمد از ايشان مشورت طلبيدند و خواطر همكنان بر سلطنت چاشنىگير زمام حل و عقد مهام را به كف كفايت سالار داده منصب نيابت را بپير على قبچاق تفويض نمود و قتال السبع از مماليك سيف الدين قلاون و جمال الدين موصلى غلام بدر الدين لؤلؤ و علاء الدين بغدادى را با سى كس از سرداران و سپاه فراوان جهت محافظت حلب بحدود آن ولايت فرستاد و دمشق را بجمال الدين اقرم و حمارا بقبچاق و حلب را بقراسنقور و طرابلس را باستيمور داد و چون از جانب ملك ناصر خوف و خشيت بىنهايت داشت بنابر استصواب امراء قاصدى سخندان نزد او ارسال نموده پيغام فرمود كه چون سلطان بموجبى طريق اعتزال و انزوا اختيار كرده مملكت را بازگذاشتند اشراف و اعيان مسلمانان اين كميته را بر تخت سلطنت نشانده ملك مظفر لقب دادند اكنون مبلغى كلى از خزانه مصحوب سلطان است و ما را جهت تجهيز لشگر اسلام و اخراجات راه بيت الحرام بدان وجه احتياج تمام و همچنين قرب دويست غلامشجاع در ملازمت استان سپهر ارتفاع بسر ميبردند توقع آنكه معدودى چند كه از عهدهء خدمات ضروريهء آن حضرت بيرون آيند نگاهدارند و ساير آن جماعت را بمصر فرستند تا باتفاق ديگر بهادران اينجائى بامر غزو و جهاد پردازند ملك ناصر جواب داد كه محقر وجهى كه از خزانهء همراه آورده شده عشر خزاين موروث و مكتسب نيست كه در مصر گذاشتهايم و اگر آن را بازفرستم هرآينه جهة ما يحتاج وجه معاش در يوزه بايد كرد و طلب فوجى از غلامان كه رعايت حق نمك نموده مصحوب اينجانباند غايت ناانصافى